تبلیغات
اخبار گیاهدان - داستان های جالب
..................................

@@@حكایتی آموزنده و جالب@@@

روزی یكی از پادشاهان به سیر و سیاحت رفت ،تا این كه به روستایی رسید ،كمی در آنجا توقف كرد،تا قدری استراحت كند

پادشاه به همراهان خود گفت :بساط طعام را آماده كنید .همراهان گفتند:بله قربان .پادشاه گفت كمی توقف می كنم و سپس به راه خود ادامه می دهیم.همگی گفتند :اطاعت قربان!

پادشاه گفت:آن پیرمرد هم كه در حال كار كردن هست را بگویید تا بیاید(و با خود زیر لب می گفت:چگونه این شخص با این كهولت سن هنوز سر پاست)یكی از افراد گفت آهای پیر مرد بیا جلو،بیا اینجا.

پیر مرد جلو امد و گفت :بله ،با من كاری بود!پادشاه گفت:ببینم تو چند سال از عمرت سپری شده؟پیر مرد گفت:یكصد و بیست سال ،پادشا‌ه :و هنوزسر پا هستی و كار می كنی.

پیر مرد:بله. پادشاه:ما با داشتن وسایل عیش و نوش و استراحت،نصف عمر شما را هم نداریم !!شما دهاتی ها كه وسایل عیش و نوش به قدر ما ندارید ،چطور این همه عمر می كنید؟پیرمرد در جواب پادشاه گفت:هر یك از انسانها سهم مشخصی از اطعام را دارند.هیچكس در این دنیا بیشتر از اندازه خود نمی تواند مصرف كند .شما در عرض چند سال با پر خوری و زیاده روی ،سهم خود را مصرف می كنید .

بنا بر این و قتی كه تمام شد ۀدیگر سهمی ندارید و می میرید،ولی ما چون سهم خود را كم كم مصرف می كنیم .بیشتر از شما عمر می كنیم ،قربان!!
..................................

یه روز صبح روزنامه نگاری داشت می رفت سرکار ولی به خاطر تصادفی که شده بود توی ترافیک گیر افتاده بود.
اون وقتی دید ترافیکه و سر ساعت به محل کارش نمیرسه تصمیم گرفت همینجا کارش رو انجام بده و از تصادف یه خبر داغ تهیه کنه.
جمعیت زیادی دور محوطه تصادف جمع شده بودن و این نشون میدادیه اتفاق خیلی بدی افتاده!
بنابراین خبرنگار برای رسوندن خودش به محل تصادف فکری کرد و بعد فریاد زد:
بذارید رد شم... خواهش میکنم بزارید رد شم... من پسرشم! من پسرشم!
ولی وقتی به صحنه ی تصادف رسید فکر میکنید،چی دید ؟!
.......................یه الاغ
نکته:از قدیم میگن بار کج به منزل نمیرسه
..................................

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
..................................
پیرمرد نارنجی پوش در حالی که کودک
را در آغوش داشت با سرعت وارد بیمارستان
شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد
این بچه برسید.بچه ماشین بهش زد و فرار کرد...
پرستار:این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو
... ... پرداخت کنید.
پیرمرد:اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو
هم نمی شناسم.خواهش می کنم عملش کنید
من پول و تا شب براتون میارم...
پرستار:با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه
صحبت کنید.
...اما دکتر بدون اینکه نگاهی به کودک بیندازد
گفت:این قانون بیمارستانه.باید پول قبل از عمل
پرداخت بشه.
اما صبح روز بعد..
دکتر بر سر مزار دختر کوچکش اشک می ریخت...
و چه قدر زود دیر می شود.